تبليغاتX
آدامس با طعم تکرار
آدامس با طعم تکرار
تقدیر هم سهمی دارد از این همه تکرار
فکر میکنم دیگه به سنی رسیده باشم  که  بفهمم  :

بد جور وا دادم  به   آرزوهای کودکیم... کم کم  من هم مثل

 خیلی از اطرافیانم  دارم دچار آلزایمر اجبار میشم.

من هم مجبور شدم تا  فراموش کنم  آرزوها ...خاطرات ... آرمانهای  بودنم را

من  خودم را هم فراموش کردم  و دارم وارد دنیای آدم بزرگها میشم

 

|+| نوشته شده توسط نفيسه السادات پورهاشمي در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:41 |

خر در چمن
تحصیلات  عالیه به درد  عمه نداشته ام هم نمیخوره

دیپلمم را که میگیرم  ... هزار تا  دیپلم ردی  میشینن زیر پامون  و  میگن

تو را خدا بخوان  واسه  آیندت خوبه...

ما هم که  افسارمون  دست همه میچرخه جز خود خرمون 

میگیم چشم  و  میریم  تو طویله  خران بزرگ

حس برمون میداره و جفتک میندازیم و  پوست جدید میندازیم و

 کم کم باورمو ن میشه که خبریه

تاکسی میشینیم  و  طرف   به  پر و پاچمون ور میره 

میام  یه  چیزی بهش بگیم و   با  سم بریم تو   شیکمش

پیر زنه میگه :ننه  اینها نمی فهمند  ... تو تحصیل کرده ای  ...ببخش...ما هم که خر

 پیاده میشیم  و ۲۰۰ تومن  میذاریم کف دست راننده  ...۴۰۰ تومان  میشه  دکتر

از اینکه من  خر  را  خر  فرض می کنه  تا   منتهی الیه وجودم می سوزه 

  اما باز  باید  با احترام  خر منشانه ای  که فقط از یک خر بر میاد  پول  یونجه  اضافه را

  تقدیم کنم   ... مبادا  به صاحت مقدس  دانشجو بر  بخوره.

پا ت را داخل خونه نذاشتی  میگن : خاله و پسر خاله  و نوه عمه بابات که

 سیکل دارند آمدند  خونه  ما  بیا  و  یه خودی( خری)  نشون بده

میگی حال و حوصلشونو    ندار. ..اوا ... یعنی  چی ...تو اون دانشگاه بهت  ادب یاد ندادن

نیشت را باز میکنی و سلام میکنی  و با همشون   احوال  پرسی میکنی و   آنها هنوز

سر جاشون  نشستن

دختره  میگه  :من از تحصیلات آکادمیک  خوشم نمی یاد . هیچ بار علمی نداره و تنها

شما مثل یابو  سرت را به نشانه تایید  تکان می دهی .

پسره میگه  :  خر را ول کنی  پالونشو  از دانشگاه  می گیره و شما قاه قاه  می خندی

نوه  عمه  بابات  برای حسن ختام و  رجوع هر چه سریعتر شما به حمام 

با تحصیلات  دوم دبستانیشون  و با توجه به  بیان  حروفی همچون  استکام (استکان) نخسه

پروستال(پروستات) و  ...  شما را به هزاران عیب و نقصی که

  تنها در جناب والای خر یافت می شود محکوم می نمایند

مییایی   خوار و مادرشون را بیاری جولو چششون : اوا عزیزم تو که تحصیل کرده ای چرا

بذار  بهت ب...  به  یه ور..  و تو  فقط نشخوار  می کنی.

مدرک  خریتت را    میگیری و  هیچ خری هم برات دم تکون نمیده و هر گورستونی میری 

میگن  برای شما حیف نیست با این تحصیلات و  با توجه به اینکه زبانتون(عر عر)  خیلی  عالیه 

همچین جایی  مشغول بشین... شما هم چون تحصیل کرده اید  نمی تونید بگید 

 که  ر... تو  دهن...

خلاصه عرت را در میارن  و  میشینی تو خونه  ...خواستگار فوق دیپلمت هم میاد و میگه

من از خر خوانها بدم میاد و  خیلی  خری که  درس خواندی  و خیاطیت چطوره  و..

با  تمام وجودت  میای  حال این یکی و بگیری

میگن  پاچه ور مالیده فکر کرده  آدمه  ...هیچ  خری  نیستی

تازه میفهمی که  ... حتی خر هم نبودی .

حالا  باقالیها را کی میبره   ... همون  هایی که میگفتن خر نشو و درس بخون

 

|+| نوشته شده توسط نفيسه السادات پورهاشمي در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 0:19 |

روزگاری از جنس برف
زمستان ... بهار را  نخواهد دید 

تمام  پیکره انسانی ام به  زیر  اولین  بارش تند   تمنا  و  نداشتن  فرو  رفت

و  آنچه  از  من  باقیست   قندیل های  بزرگ  نیاز است و طلب

گویا  هیچ  خدایی  آفتاب را به بالینم  نمی خواند.

تمام  سیاهیم   سپید می شود  ...  و من چشم اندازی خواهم شد  برای  آنان  که هیچ گاه

حاضر نشدند  از پنجره های فاصله  و چای گرم  اسکانهای بلورین هوس دست بکشند  و 

خود  را...این  وجود   مذاب از  استغنا   را

غسل دهند.

هیچ  پارو کشی   حاضر نیست   بر من  پارو کشد...

یخ  می زنم

گرم  میشوم

می میرم....

|+| نوشته شده توسط نفيسه السادات پورهاشمي در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 9:39 |

و ما شکارچیان سایه هاییم
 دلم میخواد  کل زندگیم را بچینم روی یک میز

یک میز چوبی کوچیک  دو نفره

یک جای دنج

یک جایی که به سختی بتوانیم  رو به روی هم بشینیم

آنقدر کوچیک که  نفهمی کل زندگی من چقدر کوچیک و حقیره

بهت  تعارف می کنم... کل زندگیم را

تو برداری

بی تعارف

از هر چی که خواستی

خنده هام  ...گریه هام... حرفهام... سکوتم...عمرم... حتی  حتی  رازهامو...

اما اگه  سهمی  از  زندگی من را نخواستی

می زنم زیر میز زندگیم و میرم  ماهی گیری

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نفيسه السادات پورهاشمي در شنبه یکم دی 1386 ساعت 21:4 |

راستی ازخدا چه خبر؟
 راستی  از خدا چه خبر؟

این  حرف و زد و رفت..

من موندم و   خودم  و خدایی که خیلی وقت بود ازش بی خبر بودم

نمی دونم حالش خوبه ...بده  .... کار و بارش کساد هست ... نیست؟

فرشته هاش به حرفاش گوش می کنند یا از وقتی  آدمها را آفریده دستش براشون رو شده  ؟

خداییش ...  خدا داره چی کار میکنه ؟

شاید داره خیابونا  رو آسفالت میکنه؟

یا  دل  ۱ سر بچه را  با دیدن ۱ بستنی آب میندازه  که بیافته به جون ننه  باباش که دعوای  خودشو نو 

بی خیال شن ...

شایدم داره من و تو را  عاشق می کنه که  عارف نشیم؟

نمی دونم شایدم نشسته پای  منبر  ....  و  داره به موعظه هایی که از طرف خدا و پیغمبر

می گن  گوش میکنه و فحش ناموسی نثارشون می کنه

شاید الان نشسته تو مترو  ... کنار زنبیل پیر زنی که نفهمید کی پیر شده؟

یا  رفته  تعطیلات  ....  دبی... همونجا که  کامران و هومن  وگوگوش و....  کنسرت دارن

فکر نکنم  خدا  ... نا خدا داشته باشه  ... کشتی های خدا همه غرق شدند

به هر حال از خدا چه خبر؟

ما که سر از کارش در نیاوردیم

اما هر چی  هست... کارش درسته ؟

 

|+| نوشته شده توسط نفيسه السادات پورهاشمي در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 1:50 |

رضا به داده بده از جبین گره بگشا
۱۶  آذر ماه سال ۱۳۸۴ خورشیدی

نه .... دانشجو نبودم...

عریان ترین  خاطره ام را به تو دادم....برهنه ترین اتفاق  زندگیم بود یا نبود....نمی دانم

قربانی  نیازت شدم ... اما  تو  نخندیدی....صدای تلفن بود و مرغی خام همچون خامی من و تو

ترسیدی ...  فرار کردی  از من ووو خاطراتم

من ماندم   و  هیچ کس ... من و تنهایی...

۱۶  اذر  ۱۳۸۴

کودکی  به دنیا امد

تهران تعطیل بود ....از  نبود اکسیژن  و  تو

زنی  پا به  عرصه حیات گذاشت و تو را مرد خواند

و من  مبهوت  و گنگ   رفتنت بودم  ... خالی از تمام آچه نامش زندگی بود   ....

تو بازگشتی

وقتی  دیگر   امیدی نبود   که بیایی .... آمدی .... خندیدی ...  مردانه  برگشتی

نمیدانم برای چه آمدی؟ برای چه ماندم؟

اما هر چه بود  ...به خاطرش بمان ....به خاطرش می مانم

۱۶ آذر ۱۳۸۶

دانشجو هستم ...

کودکی شمعهای ۲ سالگی اش را فوت خواهد کرد

و تهران .... بارانی است  و تعطیل ...جمعه  ...

و من پوشیده  شدهام از حرمت ابرویی که به من بخشیدی ...

و زندگی  .... جاری است

به  خخخخخخخخخخدا  فراموشت نخواهم کرد

|+| نوشته شده توسط نفيسه السادات پورهاشمي در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 1:33 |

رضا
از دور می دیدمش

چقدر زیبا شده بود

چقدر دوستش داشتم  . ار آخرین بار که دیده بودمش سالها می گذشت... چقدر  دلم

برایش تنگ شده بود

دیدمش

دیگرتنهانبود... دوست داشتم  فقط من بودم و او....اما او تنها نبود...

هنوز هم نجیب بود و مهربان

صبر کردم  تا دورش خلوت بشه  اما نشد

دلم میلرزید ... پاهایم جلو نمی رفت

خجالت می کشیدم به او نزدیک بشم   ....سالها بود که دیگر به یادش نبودم

در حقش  بدی کرده بودم    .... او مرا بخشیده بود ... با تمام دل

اما  من ... فراموشش کردم...

می ترسیدم مرا نشناسد  ... میترسیدم بگوید برگردم....

مرا   دید  ....دلم میگفت.... خندید ... مثل همیشه

دستانم را گرفت  و  در آغوش  گرمش جایم داد

و  گریستم ...  در آغوشش

و او آرامم میکرد و طاقتم  می داد....

پیرزن میگفت: دخیلت را محکم  ببند ....حاجت روا میروی

او ضامن  آهو است

|+| نوشته شده توسط نفيسه السادات پورهاشمي در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 1:23 |

میان ماندن ورفتن درنگ می کشدم مرا گدای خیابان اضطراب مکن
ماه رویا رخ  ز من پنهان مکن     چشم من از هجر خود گریان مکن

ز آرزوی روی خود زارم مدار         از فراق خود مرا  بی جان مکن

از من مسکین مبر یکبارگی       من ندارم طاقت هجران مکن

بی کسی را بی دل و بیجا مدار   مفلسی را بی سر و سامان مکن

گر گناهی کرده ام تاوان  مکن     گر گناهی کرده ام ...تاوان مکن

|+| نوشته شده توسط نفيسه السادات پورهاشمي در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 19:28 |

تمام چیزهای خوب یا غیر اخلاقی اند یا غیر قانونی یا باعث چاقی می شوند

....

....

... من خوبم

من چیزهای خوب را دوست دارم؟

من چیزهای  خوب را دوست ندارم؟

من بدم؟

من بعضی وقتها خوب میشم

تو هیچ وقت خوب نباش ...

از خوبی زیاد توست که من بد شدم

|+| نوشته شده توسط نفيسه السادات پورهاشمي در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 10:49 |

هیچ امیدی مرا نمی خواند
و گذشته  من فاحشه ای بود که به دنبال 

عشق هم بستری کرد با  تمام مقدساتش

و آینده من عاشقی خواهد بود 

که مقدساتش از وی فاحشه ای  میسازند به  نام  هوس

و من در تمام این مبارزات پی در پی   هستی 

تنها چیزی که نبودم ... بودم  بود

هیچ  لذتی نبود نه در طاعت من  که نفهمیدم چیست

 و  نه در گناه من  که  ندانستم از چیست؟

اکنون من در من گم شد ...

خدا را از من دزدیدند آنها که نامشان  هادی بود 

عاشق؟ عارف؟  فاسق؟فاحش؟

مرا میشناسی؟ کاش میدانستم  کدام یک من هستم...

|+| نوشته شده توسط نفيسه السادات پورهاشمي در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 1:42 |