همان چیزی که میخواستم ..
و این موفقیت را مدیون کسانی هستم که سجاده محبتشان برایم پهن بود... پدر و مااااادرررررررم
کی میخواد آخر دنیا رو بهش نشون بدم؟
من میدونم....
وقتی دلت میگیره میرسی به آخر دنیا...اما باورت بشه یا نه
...
باور کن... .فقط تو می مونی و دل رسوای خودت...آخرش فقط ته دنیا ...دلت میمونه و بس.
حالا دیگر حافظ دلش را به آمدنت خوش میکند تا بیایی و غبار فراموشی اش را پاک کنی.دیگر هوا هم
هوای همیشگی نیست.هنوز چشم روی هم نگذاشته ایم تو میروی ...صبح میشود.
خانه مادر بزرگ سوت و کور است...آخر خیابانها شلوغ است و وقت تنگ و هوای حوصله خالی.
ما هیچ کداممان یک جا جمع نمیشویم که همه میدانیم قیمت آجیل و انار را...دیگر همه جا حافظ ندارند.
حافظ هم مثل قرآن غریب شده و کسی حرفهایش را نمی فهمد.
امشب بالشت خاطراتم از تمام شبهای امسال خیس تر خواهد بود و من سرمای تمام زمستانهای عمر
م
را احساس خواهم کرد.
به یاد تمام شبهای یلدای خانه مادر بزرگ که صبح نمیشد و هزاران پسته و فندق سر بسته را با دندانهای
شیری می شکستیم و هندوانه های سرخ را سفید می کردیم وکرسی دیگر جایی برای پاهای کوچک ما
نداشت...
راستی داشتم می گفتم...حال همه ما خوب است...اما تو باور نکن.
من و تو
لحظه لحظه از زمان زندگی کم می کنیم
پرسشی اینجاست....
آیا زندگی هم میکنیم؟؟؟
برای بودن و بودنش که داره کم رنگ میشه
خنده هاش و گریه هاش
واسه عاشق بودنش ...واسه حرف زدن و نشنیدنش...
من نمیشنیدم ....نمی دیدمت...
دوست داشتم اگه روی زمین هیچی تکراری نباشه تو هر لحظه تکرار بشی.باشی
حتی اگه من نباشم
باش و بمان ...نرو
بهشتم جهنم میشه اگه بری بهشت.تو جهنمی که من برات ساختم بمون و به بهشت خدا نرو.
می دونم جهنم جای هیچ مادری نیست اما تو بمان
بد جور وا دادم به آرزوهای کودکیم... کم کم من هم مثل
خیلی از اطرافیانم دارم دچار آلزایمر اجبار میشم.
من هم مجبور شدم تا فراموش کنم آرزوها ...خاطرات ... آرمانهای بودنم را
من خودم را هم فراموش کردم و دارم وارد دنیای آدم بزرگها میشم
دیپلمم را که میگیرم ... هزار تا دیپلم ردی میشینن زیر پامون و میگن
تو را خدا بخوان واسه آیندت خوبه...
ما هم که افسارمون دست همه میچرخه جز خود خرمون
میگیم چشم و میریم تو طویله خران بزرگ
حس برمون میداره و جفتک میندازیم و پوست جدید میندازیم و
کم کم باورمو ن میشه که خبریه
تاکسی میشینیم و طرف به پر و پاچمون ور میره
میام یه چیزی بهش بگیم و با سم بریم تو شیکمش
پیر زنه میگه :ننه اینها نمی فهمند ... تو تحصیل کرده ای ...ببخش...ما هم که خر
پیاده میشیم و ۲۰۰ تومن میذاریم کف دست راننده ...۴۰۰ تومان میشه دکتر
از اینکه من خر را خر فرض می کنه تا منتهی الیه وجودم می سوزه
اما باز باید با احترام خر منشانه ای که فقط از یک خر بر میاد پول یونجه اضافه را
تقدیم کنم ... مبادا به صاحت مقدس دانشجو بر بخوره.
پا ت را داخل خونه نذاشتی میگن : خاله و پسر خاله و نوه عمه بابات که
سیکل دارند آمدند خونه ما بیا و یه خودی( خری) نشون بده
میگی حال و حوصلشونو ندار. ..اوا ... یعنی چی ...تو اون دانشگاه بهت ادب یاد ندادن
نیشت را باز میکنی و سلام میکنی و با همشون احوال پرسی میکنی و آنها هنوز
سر جاشون نشستن
دختره میگه :من از تحصیلات آکادمیک خوشم نمی یاد . هیچ بار علمی نداره و تنها
شما مثل یابو سرت را به نشانه تایید تکان می دهی .
پسره میگه : خر را ول کنی پالونشو از دانشگاه می گیره و شما قاه قاه می خندی
نوه عمه بابات برای حسن ختام و رجوع هر چه سریعتر شما به حمام
با تحصیلات دوم دبستانیشون و با توجه به بیان حروفی همچون استکام (استکان) نخسه
پروستال(پروستات) و ... شما را به هزاران عیب و نقصی که
تنها در جناب والای خر یافت می شود محکوم می نمایند
مییایی خوار و مادرشون را بیاری جولو چششون : اوا عزیزم تو که تحصیل کرده ای چرا
بذار بهت ب... به یه ور.. و تو فقط نشخوار می کنی.
مدرک خریتت را میگیری و هیچ خری هم برات دم تکون نمیده و هر گورستونی میری
میگن برای شما حیف نیست با این تحصیلات و با توجه به اینکه زبانتون(عر عر) خیلی عالیه
همچین جایی مشغول بشین... شما هم چون تحصیل کرده اید نمی تونید بگید
که ر... تو دهن...
خلاصه عرت را در میارن و میشینی تو خونه ...خواستگار فوق دیپلمت هم میاد و میگه
من از خر خوانها بدم میاد و خیلی خری که درس خواندی و خیاطیت چطوره و..
با تمام وجودت میای حال این یکی و بگیری
میگن پاچه ور مالیده فکر کرده آدمه ...هیچ خری نیستی
تازه میفهمی که ... حتی خر هم نبودی .
حالا باقالیها را کی میبره ... همون هایی که میگفتن خر نشو و درس بخون
تمام پیکره انسانی ام به زیر اولین بارش تند تمنا و نداشتن فرو رفت
و آنچه از من باقیست قندیل های بزرگ نیاز است و طلب
گویا هیچ خدایی آفتاب را به بالینم نمی خواند.
تمام سیاهیم سپید می شود ... و من چشم اندازی خواهم شد برای آنان که هیچ گاه
حاضر نشدند از پنجره های فاصله و چای گرم اسکانهای بلورین هوس دست بکشند و
خود را...این وجود مذاب از استغنا را
غسل دهند.
هیچ پارو کشی حاضر نیست بر من پارو کشد...
یخ می زنم
گرم میشوم
می میرم....
یک میز چوبی کوچیک دو نفره
یک جای دنج
یک جایی که به سختی بتوانیم رو به روی هم بشینیم
آنقدر کوچیک که نفهمی کل زندگی من چقدر کوچیک و حقیره
بهت تعارف می کنم... کل زندگیم را
تو برداری
بی تعارف
از هر چی که خواستی
خنده هام ...گریه هام... حرفهام... سکوتم...عمرم... حتی حتی رازهامو...
اما اگه سهمی از زندگی من را نخواستی
می زنم زیر میز زندگیم و میرم ماهی گیری
این حرف و زد و رفت..
من موندم و خودم و خدایی که خیلی وقت بود ازش بی خبر بودم
نمی دونم حالش خوبه ...بده .... کار و بارش کساد هست ... نیست؟
فرشته هاش به حرفاش گوش می کنند یا از وقتی آدمها را آفریده دستش براشون رو شده ؟
خداییش ... خدا داره چی کار میکنه ؟
شاید داره خیابونا رو آسفالت میکنه؟
یا دل ۱ سر بچه را با دیدن ۱ بستنی آب میندازه که بیافته به جون ننه باباش که دعوای خودشو نو
بی خیال شن ...
شایدم داره من و تو را عاشق می کنه که عارف نشیم؟
نمی دونم شایدم نشسته پای منبر .... و داره به موعظه هایی که از طرف خدا و پیغمبر
می گن گوش میکنه و فحش ناموسی نثارشون می کنه
شاید الان نشسته تو مترو ... کنار زنبیل پیر زنی که نفهمید کی پیر شده؟
یا رفته تعطیلات .... دبی... همونجا که کامران و هومن وگوگوش و.... کنسرت دارن
فکر نکنم خدا ... نا خدا داشته باشه ... کشتی های خدا همه غرق شدند
به هر حال از خدا چه خبر؟
ما که سر از کارش در نیاوردیم
اما هر چی هست... کارش درسته ؟
